تبليغاتX
بهشت

بهشت







.: تـوضـیـحـات :.


.: ا مـکـانـات:.
صفحه ی اول
پست الکترونیک


.: نـویـسـنـده
:.


.: آ ر شـیـو :.
هفته دوم دی 1388
هفته اوّل دی 1388
هفته چهارم آذر 1388
هفته سوم آذر 1388
هفته دوم آذر 1388
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته اوّل آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388


.: پیوندهای روزانه :.


Far30Mobile
SHophaa
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين
:: تمام پیوندها ::


.: لـیـنـکهـا :.
بهترین مرجع شعر معاصر
تا نبض خیس صبح...
شعر کهن
باد هرجا بخواهد می وزد
کفشهایم کو
اطلاعات دارويي
سایت رسمی باشگاه بارسلونا
سایت رسمی باشگاه تراکتورسازی تبریز
هیوا
نازترین عکسهای ایرانی
بزرگ ترین سایت دانلود کتاب های الکترونیکی
قويترين مرجع دانلود فارسي زبانان
کارت پستال الکترونیکی
سایت رسمی باشگاه چلسی
خطاطی آنلاین
مرجع دانلود آهنگ و کد موزیک
خبر گذاری ها و روزنامه های ایران
contrast
آواز اصیل ایرانی
مغزیات یک کله پوک
کچل شماره ۱
سهراب سپهری
مهندس
غزلدارو
اشکها و لبخندها

SHophaa
Far30Mobile
زیبا ترین قالب های وبلاگ
بزرگترین لینک باکس ايرانيان
هاست و دامين

*آمار وبلاگ *
كاربران آنلاين: نفر
تعداد بازديدها:
RSS


* طراح قالب*

www.TaKTemp.com


* كدهاي جاوا*



وقتی همه گل ها

ریزند به خاک از اثر حمله دشمن

- سرمای سیاه دی و بهمن -

تنها گل یخ هست

سرباز وفادار

                  که در سنگر گلشن

با باد ستیزد

بر خاک نریزد!

 

روزی گرش از شاخه بچینند ٬

تنها گل یخ هست٬ میان همه گل ها٬

کز چهره او رنگ و طراوت نگریزد.

تنها گل یخ٬

                 نیک ببوئید٬بچینید٬ببینید

بر شاخه٬ نه پژمرده٬نه پرپر

چون روز شکوفائی شاداب بماند

وان گونه که در باغ بود عطر فشاند

 

بوی گل یخ بود که باز این دل شیدا

بیگانه شد از خویش

بوی گل یخ بود که می برد مرا مست

سرشار٬ سبکبار

سر مست تر از پیش.

 

می رفتم و خوش بود سراپای وجودم

در گرمی یک آتش دلخواه

یک شاخه گل یخ

با من همه جا همدم و همراه

نامش گل یخ بود٬ ولی گرم تر از عشق

می سوخت مرا٬ آه!

 

بوی گل یخ بود که می برد ز هوشم

می خواند سخن های دلاویز به گوشم.

بوی گل یخ رازگشای غم من بود.

افسون گر و جان پرور٬

                                         با من به سخن بود.

گفتم:

                            عطش٬ از آتش اگر نیست٬ چگونه ست

کاین آتشم٬ این گونه عطشناک به جان است؟

 

گفت:این همه از گرمی آن عشق نهان است!

این گرمی جانبخش٬ تو را در همه احوال

نیروی تکاپوی دل و دست و زبان است.

جان مایه شعر تو همین گرمی عشق است٬

زنهار٬

آنرا به همه حال فزاینده٬ نگهدار!

تا چون منت آن روز که از شاخه بچینند

صد سال دگر باز

در شعر تو٬این بوی خوش عشق ببینند!

فریدون مشیری./


نویسنده: مینا
ساعت: 11:42
تاریخ:
چهارشنبه نهم دی 1388


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است


وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است


نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟


مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است


من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

اخوان ثالث./


نویسنده: مینا
ساعت: 8:44
تاریخ:
دوشنبه هفتم دی 1388


میان جان دو انسان، چنین به هم نزدیک

چقدر فاصله؟آخر چقدر فاصله؟ آه...

چقدر ماندن در هاله ی تبسم و شرم؟

چقدر بودن در پرده ی سکون و نگاه؟

 

 

چقدر دوری از آفتاب آن لبخند؟

چقدر محروم از سایه سار آن گیسو؟

چقدر باید سر کرد بی نوازش او...چقدر؟

 

چقدر ...چقدر ...چقدر به اصطکاک دل و سنگ گوش دادن ها؟

به حکم مبهم تقدیر سر نهادن ها؟

 

بشر چقدر به درمان عشق در مانده ست...

مگر چقدر از این عمر بی ثمر مانده ست؟

 

مگر چه کاری خوشتر ز دوست داشتن است؟

مگر که عشق گناهی برای مرد و زن است؟

چقدر باید بر این گناه تاوان داد؟

چقدر باید خاموش ماند تا جان داد؟

 

 

چقدر پرسه زدن در خیال با اندوه؟

چقدر صبر؟چه صبری! به سهمگینی کوه!

چقدر سرخ شدن زیر تازیانه ی شوق؟

چقدر بی تو نشستن در این سکوت و ستوه؟

 

چقدر بی تو به دنبال خویش گردیدن؟

کویر حوصله را با تو درنوردیدن؟

 

میان جان دو عاشق چنین به هم نزدیک

چقدر باید مشتاق ماند و ماند صبور؟

چقدر باید نزدیک بود و از هم دور؟

 

چقدر ؟...چقدر؟...

فریدون مشیری./

 


نویسنده: مینا
ساعت: 16:8
تاریخ:
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388


 

تو نيستي و صداي تو، هواي خوب اين خونه‌اس
صداي پاي عطر گل، صداي عشق ديوونه‌اس
تو از من دور و من دلتنگ، تو آبادي و من ويرون
هميشه قصه اين بوده، يکي خندون يکي گريون

هميشه قصه اين بوده، تو يک لحظه تو يک ديدار
يک زخم از زهر يک لبخند، تمام عمر فقط يکبار
پس از اون زخم پروردن، پس از اون عادت‌و تکرار
ولي نصف يه روح اين ور، يه نيمه اون ور ديوار
خودت نيستي صدات مونده، صدات چشمامو گريونده
دلم روي زمين مونده، فقط از تو همين مونده

نفس‌هاي عزيز من، صداي پاي شب بوهاس
صداي باد و بوي نخل، هواي شرجي درياس
سکوت اينجا صداي تو، هوا اينجا هواي تو
پر از تکرار اين حرفم: دلم تنگه براي تو
هميشه غصه اين بوده يا مرگ قصه، يا آدم
ته درياچه‌هاي عشق مي جوشند چشمه‌هاي غم
هميشه عشق يعني ابر غروب و غربت بارون
تو در من جوشش شعري، صداي اين لب ويرون ...

اردلان سرافراز./


نویسنده: مینا
ساعت: 21:8
تاریخ:
دوشنبه شانزدهم آذر 1388


بیا تا مونس هم ، یار هم ، غمخوار هم باشیم
انیس جان هم ، فرسوده و بیمار هم باشیم

شب آید ، شمع هم گردیم و بهر یکدگر سوزیم
شود چون روز ، دست و پای هم ، در کار هم باشیم

دوای هم ، شفای هم ، برای هم ، فدای هم
دل هم ، جان هم ، جانان هم ، دلدار هم باشیم

بهم یک تن شویم و یک دل و یکرنگ و یک پیشه
سری در کار هم آریم و دوشِ بارِ هم باشیم

جدایی را نباشد زَهره ای تا در میان آید
بهم آریم سَر ،  بر گِرد هم ، پَرگار هم باشیم

حیات یکدگر باشیم و بهر یکدگر میریم
گهی خندان زِهم ، گه خسته و افگار هم باشیم

به وقت هوشیاری عقل کُل گردیم  بهر هم
چو وقتی مستی آید ، ساغرِ سرشارِ هم باشیم

شویم از نغمه سازی عندلیبِ غم سُرای هم
به رنگ و بوی یکدیگر ، گل گلزار هم باشیم

به جمیعت پناه آریم از بادِ پریشانی
اگر غفلت کند آهنگِ ما ، هشیار هم باشیم

برای دیده بانی خواب را  بَر خویشتن بندیم
زِ بهر پاسبانی ، دیده بیدار هم باشیم

جمال یکدگر گردیم و عیب یکدگر پوشیم
قَبا و جُبّه و پیراهن و دَستارِ هم باشیم

غم هم ، شادی هم ، دین هم ، دنیای هم گردیم
بلای یکدگر را چاره و ناچار هم باشیم

بلاگردان هم گردیده ، گِردِ یکدگر گردیم
شده قربان هم از جان و مِنّت دار هم باشیم

یکی گردیم در گفتار و در کردار و در رفتار
زبان و دست و پا ، یک کرده ، خدمتکار هم باشیم

نمی بینم بجز تو همدمی ای "فیض" در عالم
بیا دمساز هم ، گنجینه اسرار هم باشیم

فیض کاشانی./


نویسنده: مینا
ساعت: 19:54
تاریخ:
دوشنبه شانزدهم آذر 1388


آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوشتر از خوابست
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش
تن صدها ترانه میرقصد
در بلور ظریف آوایم
لذتی ناشناس و رویا رنگ
می دود همچو خون به رگهایم
آه ، گویی ز دخمه دل من
روح شبگرد مه گذر کرده
یا نسیمی در این ره متروک
دامن از عطر یاس تر کرده
بر لبم شعله های بوسه تو
می شکوفد چو لاله گرم نیاز
در خیالم ستاره ای پر نور
می درخشد میان هاله راز
ناشناسی درون سینه من
پنجه بر چنگ و رود می ساید
همره نغمه های موزونش
گوییا بوی عود می اید
آه، باور نمیکنم که مرا
با تو پیوستنی چنین باشد
نگه آن دو چشم شور افکن
سوی من گرم و دلنشین باشد
بیگمان زان جهان رویایی
زهره بر من فکنده دیده عشق
می نویسم بر وی دفتر خویش
جاودان باشی ای سپیده عشق
                                             فروغ فرخزاد./


نویسنده: مینا
ساعت: 19:34
تاریخ:
دوشنبه شانزدهم آذر 1388


 

به سرسبزی خویش کاجی ندیدم

به سر گرچه جز برف تاجی ندیدم

 

تو از من تمام دلم را گرفتی

از این بیش باج و خراجی ندیدم

 

قسم می خورم راستش را بخواهی

به بالای تو سرو و کاجی ندیدم

 

به جز عشق دردی که درمان ندارد

بجز عشق راه علاجی ندیدم

 

مرا قصر تنهایی و بیکسی بس

از این امن تر برج عاجی ندیدم

 

که جز سکه های سیاه دورویی

به بازار یاران رواجی ندیدم

 

به یک سکه ی قلب،دل می فروشند

مناسب تر از این حراجی ندیدم

 

ترا با تپشهای قلبم سرودم

به این واژه ها احتیاجی ندیدم

 

                                               قیصر امین پور./


نویسنده: مینا
ساعت: 8:37
تاریخ:
پنجشنبه دوازدهم آذر 1388


چشم های من

این جزیره ها که در تصرف غم است

این جزیره ها که از چهارسو محاصره است

در هوای گریه های نم نم است

گرچه گریه های گاه گاه من

اب می دهد درخت درد را

برق اه بی گناه من

ذوب می کند

سد صخره های سخت درد را

فکر می کنم

عاقبت هجوم ناگهان عشق

فتح می کند

              پایتخت درد را


                                           قیصر امین پور./

نویسنده: مینا
ساعت: 15:41
تاریخ:
سه شنبه دهم آذر 1388


به مژگان سيه کردی هزاران رخنه در دينم
بيا کز چشم بيمارت هزاران درد برچينم

الا ای همنشين دل که يارانت برفت از ياد
مرا روزی مباد آن دم که بی ياد تو بنشينم

جهان پير است و بی‌بنياد از اين فرهادکش فرياد
که کرد افسون و نيرنگش ملول از جان شيرينم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بيار ای باد شبگيری نسيمی زان عرق چينم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفيل عشق می‌بينم

اگر بر جای من غيری گزيند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزينم

صباح الخير زد بلبل کجايی ساقيا برخيز
که غوغا می‌کند در سر خيال خواب دوشينم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعين
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالينم

حديث آرزومندی که در اين نامه ثبت افتاد
همانا بی‌غلط باشد که حافظ داد تلقينم

                                                         حافظ./


نویسنده: مینا
ساعت: 17:37
تاریخ:
شنبه هفتم آذر 1388


هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش

نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش

آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش

وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش

هر که از یار تحمل نکند یار مگویش

وان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش

چون دل از دست به درشد مثل کره توسن

نتوان بازگرفتن به همه شهر عنانش

به جفایی و قفایی نرود عاشق صادق

مژه بر هم نزند گر بزنی تیر و سنانش

خفته خاک لحد را که تو ناگه به سر آیی

عجب ار بازنیاید به تن مرده روانش

شرم دارد چمن از قامت زیبای بلندت

که همه عمر نبودست چنین سرو روانش

گفتم از ورطه عشقت به صبوری به درآیم

باز می‌بینم و دریا نه پدیدست کرانش

عهد ما با تو نه عهدی که تغیر بپذیرد

بوستانیست که هرگز نزند باد خزانش

چه گنه کردم و دیدی که تعلق ببریدی

بنده بی جرم و خطایی نه صوابست مرانش

نرسد ناله سعدی به کسی در همه عالم

که نه تصدیق کند کز سر دردیست فغانش

گر فلاطون به حکیمی مرض عشق بپوشد

عاقبت پرده برافتد ز سر راز نهانش

   سعدی./


نویسنده: مینا
ساعت: 17:35
تاریخ:
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388