وقتی همه گل ها
ریزند به خاک از اثر حمله دشمن - سرمای سیاه دی و بهمن - تنها گل یخ هست سرباز وفادار که در سنگر گلشن با باد ستیزد بر خاک نریزد! روزی گرش از شاخه بچینند ٬ تنها گل یخ هست٬ میان همه گل ها٬ کز چهره او رنگ و طراوت نگریزد. تنها گل یخ٬ نیک ببوئید٬بچینید٬ببینید بر شاخه٬ نه پژمرده٬نه پرپر چون روز شکوفائی شاداب بماند وان گونه که در باغ بود عطر فشاند بوی گل یخ بود که باز این دل شیدا بیگانه شد از خویش بوی گل یخ بود که می برد مرا مست سرشار٬ سبکبار سر مست تر از پیش. می رفتم و خوش بود سراپای وجودم در گرمی یک آتش دلخواه یک شاخه گل یخ با من همه جا همدم و همراه نامش گل یخ بود٬ ولی گرم تر از عشق می سوخت مرا٬ آه! بوی گل یخ بود که می برد ز هوشم می خواند سخن های دلاویز به گوشم. بوی گل یخ رازگشای غم من بود. افسون گر و جان پرور٬ با من به سخن بود. گفتم: عطش٬ از آتش اگر نیست٬ چگونه ست کاین آتشم٬ این گونه عطشناک به جان است؟ گفت:این همه از گرمی آن عشق نهان است! این گرمی جانبخش٬ تو را در همه احوال نیروی تکاپوی دل و دست و زبان است. جان مایه شعر تو همین گرمی عشق است٬ زنهار٬ آنرا به همه حال فزاینده٬ نگهدار! تا چون منت آن روز که از شاخه بچینند صد سال دگر باز در شعر تو٬این بوی خوش عشق ببینند! فریدون مشیری./
ساعت: 11:42
تاریخ: چهارشنبه نهم دی 1388
